|
زنی در خیابان یکطرفه
|
||
اتاق سونوگرافی ، پشت در پشت ، آدم وایستاده بود ، به ضرب و زور خودم را از
لابلای مریضها رد کردم و رفتم تو ، کشیک را تحویل گرفتم و بسم الله . دست به نقد
هشت تا مریض دم در بود . که خوب به مدد رزیدنتهای داخلی و جراحی و اورژانس
می توانست در عرض یک ساعت دوبرابر شود . سر مریض سوم چهارمی بودم که
سرو صداهای بیرون اتاق بالا گرفت و به دقیقه ای نشده ، تبدیل به گل واژه هایی
شد که توی هوا پخش می شد. دعوا سر نوبت بود که حالا بعد از این مریضی که
داخل هست نفر بعدی کی باشد بیاید تو، کسی هم اهمیتی به نمره هایی که
منشی اورژانس بهشان داده بود نمی داد و خوب چون این جور وقتها فقط هوار
کشیدن و پای قوم و خویشهای همدیگر را وسط کشیدن به اندازه کافی دل آدم را
خنک نمی کند ، مشت و لگد بود که حواله همدیگر کردند،خوب که لنگ و لگدهاشان
را انداختند،نگهبان آمد وخودش را انداخت وسط ،یک مشت محکم هم خواباندند توی
پوزه نگهبان بدبخت . حالا نه که فکر کنید من وایساده بودم تماشای معرکه می کردم
، دریافتهای صوتی جهت پیش بینی مراحل نزاع به حد کافی ،وضوح داشت و
اشکالات باقیمانده هم با پرس و جوی مختصری از پرسنل اورژانس رفع می شد.
خلاصه که ۱۱۰ آمد و چند تایشان را که همه شان هم از همدیگر شاکی بودند با
خودش بردو سر و صداها خوابید . یک ساعتی گذشت و منم همین طوری تراکتوری
مریض می دیدم که یک مرد عریض وطویل با یقه پاره با ۶-۷ تا همراه دنبال سرش
خودشان را انداختند داخل اتاق، یکیشان گفت خانوم دکتر این مریض ما رو زودتر
ببین که یک ساعته توی کلانتری معطلیم ، تازه رضایت شاکی رو گرفتیم مریضمون رو
آزاد کردیم . پروب را که روی شکمش چرخاندم چشمهایم گشاد شد از آنچه روی
مانیتور دیدم ، یک آپاندیس گرد وقلمبه برای خودش لابلای روده ها چشمک می زد ،
، یعنی اصلا توی کله ام نمی گنجید که آدم با این آپاندیسیت داغ تنوری برای خودش
هوار بزند و شاخ و شانه بکشد و ملت را چپ و راست کند!
تمام فصلها در انتظار فصل تو گذشت .
می خورد به در بالایی بیمارستان ، می خواهم همان جوری اتوبان را بروم جلو
و دور بشوم .کشیک که هستم یکهو دلم می خواهد مریضها را ولشان کنم و
دوان دوان از بیمارستان بروم بیرون ،استادها که درس می دهند غصه ام می شود
که هنوز MRI , CT و داپلر و هزار تا چیز دیگر مانده است که بایدبچپانمشان توی
کله ام ، آن وقت باز هم دلم می خواهد بروم . نمی دانم چه مرگم است که ول کردن
و گریختن و ناپدید شدن ، این همه برایم خواستنی شده...
خواسته بودم درد دیگر نبودنت را از چشمهایم جمع کنم ، شادی ساختگی ام
را نباید احساس کرده باشی که بازی ام ، بی عیب بود .
از اینجای راه را دیگر در خاطره هایم زندگی می کنی ، تا دور دستها .....
دوست دارم سبد سبد......
صاحبخانه عزیزم که می گذارد با همان کرایه قبلی ، امسال را هم توی خانه
دوست داشتنی اش بمانم . این صاحبخانه ،یکی از خوشبختیهای کوچک من
است ، فرسنگها از تازه به دوران رسیده ها دور است .
آدم خوش خیال است ، فکر می کند کله اش را که فرو کند توی درس و مشقش ،
خانه زندگیش را که جابجا کند ، شب و روزها را که بگذراند ، اختلاط و معاشرت که
بکند ، خاطرش آزاد می شود ، بعد همانطور که از حافظه پاک شده اش ، خوش و
خرم است یک چیزی ، یک صدایی ،تصویری می افتد وسط برو بیای هر روزش ، هر
چه را خاک کرده بود برملا می شود ، جانش برزخ می شود...
اندکی مایه شرمساری است اما می گویم که تمام مردانی که توانسته ام واقعا دوست بدارم یک زن
رسمی در زندگیشان وجود دارد !
البته امیال من به ایشان خوشبختانه بالقوه مانده و بالفعل درنیامده است !
اصولا کار من این است : پراندن کبوترهای عشق
اما این یکی را دوست دارم کناری بایستم ، حرف زدنش را حرکاتش را ، عمیق شدنش را و معصومیت
چهر ه اش را که نمی دانم واقعی است یا حس همان لحظه است تماشا کنم ، یک چیزی در درونش
آدم را بسوی خودش می کشاند ، یک چیزی که خاص این آدم است و خوب توانسته است به معرضش
بگذارد و برای خودش یگانگی جمع کند.....
درب و داغان چند رنگ توی مانیتور که دارد با نفس مریض بالا و پایین می رود طحالش است و آن همه مایع
که دارد داخل حفره شکمش را پر می کند خون باشد ،
دست سنگین پسر بود که این چنین دل پدر را خون کرده بود .......
|
|